چشمانت را بر تن خسته ی من دوختی و گفتی : خداحافظ...
من دستانت را بیش از پیش فشردم و گفتم : تو با منی...نیازی به خداحافظی نیست !
چشمانت را بر روی هم گذاشتی و گفتی : جواب خداحافظی من را نخواهی داد ؟
سرم را به نشانه ی منفی تکان دادم. اشک های من بر روی صورت و تن تو افتاد.
صورتت را پاک کردی و گفتی : جوابم را ندهی باز هم می روم .
فریاد زدم و گفتم : بمان در کنارم .
فریادم را نشنیده گرفتی و گفتی : وقتی نمانده برای ماندن....باید بروم.
باز هم فریاد زدم : کجا می خواهی بروی ؟ تو نباید از من جدا شوی ...
التماست کردم و گفتم : بمان با من ...
عینک سیاهت را بر روی چشمان نازت جا به جا کردی و گفتی : حیف ....دیر تو را فهمیدم.
چشمانم سرخ بود...صدایم می لرزید...گفتم : حرف از جدایی نزن...تنهایم نگذار....
نمی دانم چرا باز هم تو حرف هایم را نشنیدی !چرا به من توجه نمی کنی ؟؟ چرا به چشم های من نگاه نمی کنی !؟
تو از جای خود بلند شدی و خاک لباس هایت را تکاندی و رفتی....
رعد آسمان زمانه را در نوردید....اشک فرشته ها از آسمان به بدرقه ات آمدند....
تو رفتی و من ماندم...من سال هاست که ماندم...دیگر توان حرکت ندارم.!
تنها از تو یک یادگاری برایم مانده و آن دسته گلی است که بوی دست های تو بر روی شاخه های آن مانده.
دست گلی برایم ماند که نمی توانم آن را در آغوش بگیرم....
طوفان وحشتناکی می آید...دسته گل را از پیش من می برد....چشمم بر روی نوشته ی زیر دسته گل می افتد...
طلوع این خورشید با غروب عشق پایان پذیرفت...تو مزار من را تنها مگذار !
می بینی مثل تو قصه ها شدیم!فقط سالی یه روز می تونم ببینمت
دلم برای اون روزهایی که دل های شیشه ای کوچیکمون کنار هم بود تنگ شده.
زمونه ابر عشق تو برای آسمون دلم جیره بندی کرده! بینمون یه دیوار کشیده به بلندای آسمون.
آخه بی وفا نمیگی ماهی های برکه دلم چه طوری بدون نیلوفر های آبی روزارو سر کنن...؟
آخه مگه آسمون دل بدون ستاره مشه؟
فقط میتونم سالی یه بار دلمو بسپارم به فرشته ها تا اونواز بالای دیواررد کنن وبیارنش روی طاقچه دل تو.
هر روز دلم پشت این دیوار می شینه وگلایه هاشو برای تو دکلمه می کنه تا شاید ازاین دیوار سنگی رد بشه و با آوای چنگ دل تو هم نوا بشه.
فکر نمی کردم که زمونه دیگه انقدر بی وفا باشه!
ولی بدون...بدون که من بالاخره این دیوارو خراب می کنم و میام پیشه همون دل کوچیک شیشه ای خودم.
همون دلی که سال ها انتظارشو می کشیدم. اونوقت دیگه به هیچ قیمتی تو رو ازدست نمی دم.
اونوقت دیگه نمی ذارم کسی حتی یه دیوار شیشه ای هم بینمون بکشه...
منتظرم باش...
کاش باز نمی گشتم که تو بیش تر به نبودنم عادت کنی...
هر چند که از من جسدی بیش نمانده بود...
عمری فریاد گفتم...عمری از عشق گفتم...
از دوری دو یار گفتم...از نرسیدن و به خدا رسیدن!
اما...
اما...
اما...
نمی دانستم من و تو هم دچار همین قصه ایم!
دخترک عاشق کتاب قصه بود...
هرشب قبل خواب مامان یا بابا براش قصه می خوندن...
اما نه قصه های بچگونه...
قصه از بچگی های بعضی بزرگا می گفتند...
گاهی از شاهنامه براش می خوندن...گاهی از پریان...گاهی از لیلی و مجنون...
دخترک عاشق لیلی و مجنون بود...همیشه عشق رو اونطوری می دید...
دور از هم و با هم...می گفت"عاشقا به هم نمی رسن...به خدا می رسن!"
همیشه در عین باور داشتن لیلی و مجنون از لیلی شدن فرار می کرد...میگفت"الان دیگه عشق واقعی نیست...پیدا نمیشه...عشق فقط یه قصه است...همین"
اما...
اما...
اما...
دیشب تا صبح اسم مجنونشو صدا زد...با مجنونش گریه کرد...مجنونش گفت"یادته بهم می گفتی عاشقا به هم نمی رسن و من می گفتم دروغه؟...اما حالا حرفت رو باور می کنم"
دخترک دیشب فهمید که اونم قاطی قصه ها شده...دور از هم و با هم...با هم پیش خدا!
سیتا...قاصدک...۱۵/۲/۱۳۸۷
روی صندلی تک نفره ی کلاس نشسته بود و به تخته نگاه می کرد. بحث کلاس مربوط می شد به عشق.
یکی از بچه ها با خط نه چندان خوبی روی تخته نوشته بود "عشق".
همه ی صندلی ها خالی بود.کلاس پوچ بود !برگه ی سفیدی زیر دستش بود و قلم توی دستش.
از تخته خسته شد.می خواست بنویسه که دوسش داره اما نوشته ی روی تخته نمی ذاشت.
صندلی رو چرخوند و پشت به تخته نشست.قلم روی روی کاغذ گذاشت و نوشت.می دونست که دیگه هیچ کدوم از اون بچه ها توی کلاس پا نمی ذارن.اون روز ، روز آخر کلاس ها بود ولی هنوز بهش نگفته بود که دوسش داره.حس می کرد دیگه از دستش داده.
قطره های اشک از چشماش روی دل پاک کاغذ می ریخت.بی صدا گریه می کرد.گنجشک کوچکی پشت پنجره نشست بود و اونو نگاه می کرد.هوا خیلی سرد بود.گنجشک اما میلی به فرار از بارون هایی که روی پر های نازش می خورد نداشت.گنجشک می خواست کمکش کنه اما نمی تونست،خیلی کوچک بود.
پسر سرش رو پایین انداخته بود و رفته بود توی فکر که چرا بهش نگفته بود !چرا ترسید برای یه بار هم که شده اونو "عشق من " صدا کنه !
خسته شده بود....
درد همیشگی اومد سراغش...دوباره سرش درد گرفت.ولی این بار خیلی شدید شده بود.
قلم از دستش روی زمین افتاد.صدای قلم سکوت کلاس رو شکوند.
سرش رو بین دستاش گرفته بود و فشار می داد.چشماش رو بست.از بینی ش قطره خونی روی کاغذ افتاد.سرش گیج می رفت.از روی صندلی بلند شد تا از کسی کمک بگیره....اما با صورت روی زمین افتاد.نفس های آخر رو می کشید.دیگه جونی توی رگ هاش نمونده بود.حالا دیگه همه ی صندلی ها خالی شده بودن.اما....
اما بیرون کلاس توی حیاط همه دور دختر جوونی که زیر بارون روی زمین افتاده بود جمع شده بودند.دخترک هم پرواز کرده بود.توی دست دختر کاغذی بود که روش نوشته بود " تو معنی منی،من بی تو یعنی مرگ"!
حال گنجشک پشیمان شده بود از اینکه خبر مرگ پسر را به او داده بود.
اینجا جون میده واسه قایم باشک!
بیا بازی کنیم...
دستات رو بذار رو چشمات...تا عشق بشمر.
.
.
.
حالا دستات رو بردار.
نه! دنبالم نگرد...من دیگه نیستم...من یه صدام...یه خاطره...
(بغض کردی،بی صدا اشک تو چشمات حلقه می زنه و رو صورت معصومت جاری میشه)
از پشت بید مجنون می دوم به سمتت،چشمات رو می بوسم...دستت رو می گیرم...سرت رو آروم می ذارم رو شونه هام.
میگم: ببخشید...گریه نکن! من نمی روم...هیچ وقت! حیتی اونطرف منتظرت می مونم!
این یه داستان بود...شاید هم برای بعضی ها یه خاطره.
اینو می خواستم بگم:
من از قایم باشک خوشم نمیاد!
با من بازی نکن.
بیا...اصلا بیا لی لی بازی کنیم؛من لی لی بازیم خوب نیست...تو یادم بده!دستام رو بگیر...
وقتی کنار هم وایسیم اصلا معلوم نمیشه که هر کدوممون رو یه پامون وایسادیم...انگاری رو دو تا پامون وایسادیم و داریم با هم قدم می زنیم!
۱۰/۲/۱۳۸۷
دختر کوچلو روی خط سفید وسط جاده نشسته بود و انتهای جاده ی بی انتهای عشق خیره شده بود.خیلی از عمرش رو روی این خط سفید که آدم رو به سیاهی می کشونه گذرونده بود.سرش رو روی زانوهای ناز و کوچیکش گذاشته بود و اجازه می داد اشک ها روی گونه هاش سرسره بازی کنن.جاده خیس از اشک های دخترک شده بود.موهاش پریشون شده بود و چشمای رنگیش به خون نشسته بود.دست هاش رو دور پاهاش جمع کرده بود و هر از گاهی آهی از آخرین جای قلب پاکش می کشید.صدای گریه های شب های تنهایش شده بود آهنگ زندگیش.
.....
پسرک کنار جاده نشسته بود و به خط های سفید وسط جاده خیره شده بود.هیچ وقت از انتها خوشش نمی یومد برای همین به آخر جاده نگاه نمی کرد.روی زانوهایی که دیگه توان نداشتن نشسته بود و سرش رو پایین انداخته بود.اشک های مردونه اش هرز گاهی چشماش رو بارونی می کرد اما پسرک نمی ذاشت که اونا روی زمین بریزن و زمین زیر پاهاش رو خیس کنن.نفس نفس می زد و قلبش تیر می کشید.
.....
پسر و دختر تصمیم گرفته بودن از جاده دل بکنن.می خواستن به حس طلوع دوباره برسن.
خیلی سعی و تلاش کردند و بالاخره با سختی هر چه تمام از جاده رها شدن و توی مسیر زندگی افتادن.توی پیچ و خم زندگی همدیگرو دیدن و چشم به چشم هم دوختن.جاده هاشون کنارهم بود.احساس کردن که می تونن به هم کمک کنن...حرف دل هاشون یکی بود....دست به دل هم دادن و تصمیم گرفتن مسیر زندگی رو با هم طی کنن.
پسرک با کمک دختر از کویر غم به دریایی به انتها رسید....
آنها در ساحل دریا اما به دور از هم به بیکران دریا خیره شده اند......
داشتیم می خندیدیم...درختا تازه شکوفه زده بودن.
یه لحظه دستامون رو از دست هم در اوردیم تا یه مشت هوای بهاری تنفس کنیم...
چشمام و بستم و دستام رو به وسعت آسمون باز کردم...
هنوز لبخند رو لبام بود،چشمام رو باز کردم و دستم رو به سمتش بردم...
اما جز نسیم دستام رو چیزی لمس نکرد...
نبود...
نبود...
نبود...
ترسیدم...زمین افتادم.
به راه هایی که اومده بودیم نگاه کردم نبود...
نا امید اینطرف و اونطرف رفتم...
صداش زدم..."My Angel"
دیدم تو یکی از جاده های فرعی داره میره...باز صداش زدم...اما اعتنا نکرد.
نایی واسه رفتن نداشتم...
موندم و شکستم
نفهمیدم چی شد که یدفعه رفت...
بی خبر...
شاید فکر کرد برگ سبز درخت بید مجنون رو بیشتر از اون دوست دارم...
اما نه...
نه...
نه...
اونقدر گریه کردم که جوی آب خشک شده دوباره جون گرفت...
اون قدر خم شدم که درختا به ایستادگیشون مغرور شدن.
قاصدک دلش سوخت...بهم گفت پاشو...کنار یه تخته سنگ وایساده...میگه بیا...باهات حرف دارم.
از خوشحالی دستام لرزیدن...آره دوباره اونو می دیدیم.
رسیدم کنار سنگ...اسنگی اونجا نبود...به جاش یه دل سنگ بود...
هنوز عطرش رو کامل حس نکرده بودم که ...
بی خیال...این داستان تمومی نداره...تمومی نداره تا وقتی که خاکسترم روی شونه هاش بشینه.
مرگ خیلی گرمتر از اون می خواد منو در آغوش بگیره...
ما
خون توی رگهاش یخ زد.فکرش دیگه کار نمی کرد.دستاش سرد بود .دستش رو روی لبش گذاشت.طعم شیرین خون روی لبهاش نشست.با خونش روی صورتش نقاشی می کرد،به یاد بچگی ! جای خون رو با اشکِ توی چشماش عوض کرد.
از اتاقی که سفیدی در و دیوارش اذیتش می کرد بیرون اومد.هیچکس توی خونه نبود.همه جا تاریک بود.حالا دیگه نمی دونست از سفیدی ها گریزون باشه یا از سیاهی ها ! دیگه هیچ چیز رو رنگی نمی دید...حتی گل های مصنوعی روی میز هم مشکی بودن.فقط دستاش قرمز بود.چقدر این قرمزی به سفیدی و سیاهی اتاقا میومد.
روی همه چیز پارچه ی سفید کشیده بودن.چراغ ها هم دیگه سویی نداشتن.صدای تیک تیک ساعت گوش خراش ترین آهنگ شده بود.روی زمین چند تا لباس افتاده بود....نگاش به در افتاد.روی در، یه کاغذ بود.به کاغذ نگاه کرد.روی کاغذ نوشته شده بود " پشت در زندگی جا ماندم" ! چقدر دست خط به نظرش آشنا میومد.!دست خط خودش بود.ولی یادش نمیومد که همچین جمله ای نوشته باشه.زیر زبونش طعم خون رو حس می کرد.گلوش پر بود از این شیرینی ! شیرینی عشق !
چشماش به دری که نیمه باز بود افتاد.سمت در رفت...وای!اینجا چقدر خون ریخته شده ! یعنی از کی انقدر خون رفته ؟؟؟ برق تیغی که روی زمین بود بهش فهموند که برق این تیغ از برق چشماش قوی تره !
برگشت و سمت آینه رفت....روی آینه جای پنجه ی یه آدم بود که معلوم بود با دستایی که می لرزیده و با خونی که گرم بوده ،این قلب رو روی آینه کشیده .ترسیده بود ! یعنی اینجا چه خبر بوده ؟؟؟
باد تندی اومد....باد،وحشیانه پرده ها رو تکون می داد.پنجره ها باز شد ! شب بدون اجازه پاشو توی اتاقا گذاشت.
درها به هم کوبیده می شدن.صدای غم انگیز عشق هم همنوای باد شده بود.
یکی از درها شکست !!!!!وای چی می دید ! این کیه ؟ چرا توی خون غرق شده ؟ چرا نفس نمی کشه !؟ چرا قلبش بی صداست ؟ چـــــــــــــــــــرا؟؟؟؟
چرا رگ های دست چپش بریده شدن ؟؟ چرا دست راستش مشت شده ؟؟؟
جلو رفت....دست مشت شده رو باز کرد ! توی مشتش یه حلقه بود ! حلقه ای که بوی مرگ به خودش گرفته بود !
به صورتش نگاه کرد.چقدر...!!!!!!!!!!!!!خودش بود ؟؟؟؟باورش نمی شد که خودش رو توی خون ببینه ! اون که از مرگ می ترسید ! پس چرا !؟
توی فکر بود که نور خورشید از بین دستاش روی حلقه افتاد....بلند شد و رفت ! دیگه خورشید رو نمی خواست ! باید می رفت....رفت......!!!!!
دیگه صدای ثانیه شمار ساعت نمی یومد !
بوی نم بارون توی فضای اتاق پیچید.نسیم خنکی میومد.
پسرک سرشو از پنجره ی اتاق بیرون کرده بود و به کوچه ی تاریکی نگاه می کرد که فقط با نور چند تا چراغ کم نور روشن شده بود.کوچه خلوت بود .تاریکی شب اصلا ترسناک نبود.بید مجنونی که توی حیاط بود خیلی قشنگ تکون می خورد .
پسرک به آسمون یه دست سیاه پوش خدا نگاه کرد.ماه رو دید که چقدر با غرور توی این سیاهی می درخشید.چقدر ماه رو دوست داشت.ابر های گریه توی این آسمون حرکت می کردند اما نمی تونستند جلوی ماه رو بگیرند.
پسرک تک و تنها لب پنجره بود ،درست مثل ماه که تک و تنها توی آسمون بود.دست هاشو به هم قفل کرده بود و به آسمون خیره شده بود.
خودش حس می کرد که چشماش دارن برق می زنن.خیلی دلش باز شده بود...!
اما....
چشماش که به ستاره ها افتاد دلش گرفت.دلش از تنهایی خودش گرفت.مونده بود که مثل ماه تنها باشه یا مثل ستاره ها همدم داشته باشه.اگه می خواست مثل ماه باشه که باید تا ابد تنها می موند.اگه می خواست مثل ستاره ها باشه که دیگه نمی تونست ماه باشه !!!!
از این تنهایی چشماش نم ناک شده بود.درست مثل سنگ فرش های کوچه.خیلی وقت بود که می خواست که از این تنهایی در بیاد اما چه جوری ؟ ! تنهایی به قلب کوچیکش فشار میاورد.بازم قفسه ی سینش درد گرفته بود.
تو همین فکرا بودش که یاد مسافری افتاد !!!مسافری که خیلی وقت بود انتظارش رو می کشید.دلش هوای مسافر رو کرده بود.صدای مسافر تو گوشش و چهرش جلوی چشماش بود....
قطره اشکی که از روی چشماش بود روی دستش می افتاد رو نگاه کرد،بوی مسافرش رو می داد....یادش اومد که بهش گفته بود : چشماتو بارونی نبینم!
اشکاشو پاک کرد....چشماش کاسه ی خون بود.به زور خنده ای کرد و توی دلش گفت :
من می شم ستاره....تو بشو ماه ! می خوام کنارت باشم حتی توی سیاه ترین شب ها .می خوام که ماه من تو باشی ،نه اونی که همه نگاش می کنند.می خوام ستاره ی تو باشم اما اون ستاره پر نور نه !می خوام خیلی خیلی کم نور باشم.می خوام همه نور توی وجودم رو از تو بگیرم. !
مسافر من، منتظرم......
هی کجا داری میری؟؟!
فکر نمی کردم به این زودی دستامو ول کنی...
چی؟؟؟!! خسته شدی؟ از چی خسته شدی؟ مگه قول و قرارامونو یادت رفته؟
هنوز صدات تو گوشمه...رد اشکات رو شونمه...جای بوسه ی من رو گونته.
هی کجا؟مگه قول و قرارامونو یادت رفته؟
مگه یادت رفته که من و تو،وقتی که روبروی هم می شستیم از خوشحالی این که کنار همیم،از اینکه مبادا این لحظه ها تو خواب و رویا باشند،دست همو می گرفتیم و می ترسیدیم سرمون و بالا کنیم و ببینیم کسی جلومون نیست.
مگه یادت نمیاد وقتی نگاهمون به هم گره می خورد،تا آسمون پر می کشیدیم.
هی کجا؟از چی خسته شدی؟ از من؟ از حرفام؟...تکراری شدن؟ نه...چشمات اینا رو نمیگه...چشمات اینا رو نمی گه!
تو چشمام و نگاه کن و بگو... . بر می گردی؛ولی بازم تو چشمام نگاه نمی کنی...چرا صورتت مثل همیشه نیست؟تر شدن...دستام و میارم جلو،می خوام اشکات و پاک کنم،صورتتو عقب می کشی.میگی:"نه!...تو باید از یه راه دیگه بری...راه من و تو جداست.راه تو اون بالاس و راه من این پایین.من کنار تو نمی تونم قدم بردارم...تاب نمیارم..."
اما این حرفا یعنی چــــــی؟ این دست کشیدنا یعنی چی؟چرا همه چیو خراب می کنی؟برگرد...
اگه تو بری،من همینجا خاکستر می شم؛اما تو،توی راه...
بهت اصرار نمی کنم،چون تو چه اینجا باشی کنار من،چه ازم دور باشی،من دوستت دارم...همیشه و همه جا و هرجا...
فقط،دلم برای گرمی دستات و آرامش نگاهت تنگ میشه؛دلم برای شنیدن صدای مهربونت بی قرار میشه.
می خوای بری،برو ولی بدون من هستم و خسته نمی شم...هستم تا هستم.
هر وقت از ادامه ی راه خسته شدی...بدون یکی منتظرته...بدون بی تابته...بی قراره...بدون بازم شونه هاش هستن تا اشکاتو آروم کنن...دلتو خندون کنه
عزیزم شک نکن...شک نکن که اگه بخوای ریشه ی عشق رو بزنی...دوبرابر ریشه می زنه...پس این کارو نکن.
بازم نمی دونم تو کی هستی...اما هر کی هستی،تو قصه ی من...تو قصه ای که من شازده کوچولوشم تو گل سرخش هستی.

سیتا...۲۷فروردین۱۳۸۷


